بستن تبلیغات

پارسا مرد کوچک
پارسا مرد کوچک

روزانه های پارسا کوچولو
درباره وبلاگ

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

آمار وبلاگ

 

 

RSS

POWERED BY
NiniWeblog.com



کارواش

گفت مامان یه ظرف اب بده ماشینامو بشورم ..

با کلی شرط وشروط که فقط ماشینا رو بشوری و جایی رو خیس نکنی یه ظرف با کمی اب بهش دادم

چندتا ماشین کوچولو رو توی ابها هی فرو می کرد و بقول خودش می شستشون ..

با صدای واااااااااااااااااااااااااااای بابا حواسم جمع شد که پسرک ماشینا رو گذاشته روی فرش هم اب ظرفو روشون خالی کرده

پارسا چرا اینکارو کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب اینم ماشین شستنه دیگه مامان .. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-----------------------------------------------------------------------------------

هفته پیش پارسا و باباش طی یک اقدام مردانه باهم رفتن کارواش و پارسا که به زور راضیش کرده بودیم بره خیلی راضی و خوشحال و با کلی چیز برای تعریف کردن برگشت خونه

فرداش هم به باباش می گفت بازم می ریم کارواش امروز؟؟



موضوع :

چهارشنبه 1 / 3 / 1392 توسط مامان و بابا



به مناسبت 31 ماهه شدن

برای دیدن عکسا به ادامه مطلب برید



ادامه مطلب...

موضوع :

چهارشنبه 25 / 2 / 1392 توسط مامان و بابا



هنرمند مامان !

مسلما همه بچه ها استعداد های ذاتی فراوونی دارن که پدر و مادر ها باید اونها رو بشناسن و راحت از کنارش نگذرن .. پسرک دو سال و نیمه این خونه در ساختن برج های متقارن عجیب و غریب و نقاشی کشیدن مهارت فوق العاده ای نسبت به سنش داره که امیدوارم بتونم کمکش کنم تا ازشون استفاده کنه در اینده

 

تا میام از سازه های لگوئیش عکس بگیرم خرابشون می کنه این دوتا سالم مونده بودن !

لازم به ذکر است که اینها رو بدون هیچ کمک و راهنمایی می سازه

اینجام اورد نشونم داد گفت مامان ببین مورچه کشیدم !

در حالی که ما هیچوقت براش مورچه نکشیده بودیم

یه ماشالله بخونین واسه تمام بچه های گل دنیا که همیشه سالم باشن

 



موضوع :

پنجشنبه 29 / 1 / 1392 توسط مامان و بابا



سلمونی بچه ها

قضیه سلمونی رفتن و جیغ و گریه ها و دست و پا زدن های پارسا و دعوای ما با اآقای سلمونی و نیمه کاره بیرون رفتن از سلمونی و ... رو قبلا نوشتم .. چندین ماه بود بعد از اون قضیه که دیگه سلمونی نرفته بودیم و هر از گاهی من یا مامانم (مامانی پارسا) توی خواب موهاشو ذره ذره کوتاه می کردیم اونم به چه مصیبتی .. تازه خیلی هم سخت بود چون همه جاش پر از مو می شد و هی هم سرشو تکون میداد و ارامشش هم در خواب از بین می رفت که کار درستی نبود

موهاش تا روی گوش هاش بلند شده بود اما منو باباش تصمیم گرفته بودیم دیگه نبریمش سلمونی ! تا اینکه یکی از اقوام آقای همسر که ساری هستن و از احوالات سلمونی رفتن ما آگاه بودن خبر دادن که نزدیک منزلشون یک سلمونی مخصوص بچه ها باز شده !

مام که چند روز مونده بود به عید قصد رفتن به ساری رو داشتیم قرار شد یه روزی توی اسفند پارسا با بابابزرگش بره اونجا تا ببینیم چی می شه !

و بالاخره اون روزم رسید و اونا رفتن .. وقتی برگشتن موهای پسرک خیلی خوشگل شده بود و برای اولین بار تمام دورش خیلی تمیز ماشین شده بود .. من خیلی تعجب کردم با دیدنش و اینکه چطور گذاشته براش ماشین کنن به این تمیزی

اولین چیزی که گفت این بود ! مامان من توی سلمونی خوابم برد !!!!!!!!!!!!!!

و باباش گفت همین طور که یکی از خاله ها سرشو نگه داشته بود و براش حرف می زد و یه کارتون هم براش نشون میدادن خوابش برده بود .. می گفت خیلی هم محیطش هم رفتار پرسنلش خوب بوده و طبق اصول روانشناسی با بچه برخورد می کردن از داد و دعوا خبری نبوده و کاری کردن که پارسا راضی شده بدون باباش بره تو و بشینه و اجازه داده خاله نگهش داره و عمو سرشو اصلاح کنه !!

من که خیلی خوشحال شدم .. امیدوارم که اون سلمونی بسته نشه تا بتونیم پسرکو ببریم

چون دوربین نداشتیم آقای همسر چندتا عکس با موبایلش گرفت که خیلی هم خوب نشده اما اگر شد اینجا می ذارم به اضافه عکسای عید

برای دیدن عکسای سلمونی تشریف ببرید ادامه مطلب:



ادامه مطلب...

موضوع :

چهارشنبه 28 / 1 / 1392 توسط مامان و بابا



پسر شجاع

ساعت دو نیمه شبه منو پارسا باهم بیدارم دارم ذره ذره کارهای بیشمار خونه رو می کنم  پارسا هم زیر دست و پام بازی می کنه .. مگس کشو میاره می گه مامان اگر سوسک یا پشه اومد اصلا نترس من برات می کشم اخه من پارسای شجاعم !!

چشم مامان جان خیلی ممنون !



موضوع :

شنبه 24 / 1 / 1392 توسط مامان و بابا



چندتا عکس

این چندتا عکس در ادامه پست قبلی هست که وقت نشده بود بذارم :

بازی با رنگ انگشتی توی حمام

منتظر برای تولد بابا

دیگه تدارکات طول کشید پارساخان هم حوصله اش سر رفت !!

این ماشین رو هم که خودش کشیده نقاش کوچولوی من .. خوشحالم که استعداد نقاشیش به باباش نرفته !!

جدیدا خیلی توی نقاشی هاش بیشتر به جزییات دقت می کنه مثلا برای ادمش سوراخ دماغ هم می کشه و یه چیزای دیگه که سانسوریه !!!

ما شاالله و لا قوة اله بالله العلی العظیم



موضوع :

چهارشنبه 23 / 12 / 1391 توسط مامان و بابا



29 ماهه که پسرک این خونه ای

ماه ها تند و تند می گذرن .. بزرگتر می شی و عاقل تر .. گاهی بهانه گیر و بداخلاق می شی و گاهی شیطون و شاد .. گاهی مدت ها خودت با حوصله با اسباب بازی هات بازی می کنی و گاهی هم حوصله ات اازشون سر می ره و نگاهشون نمی کنی و همش می گی مامان یه چیزی بده یه چیزی بده

دیگه کلمه ها رو اشتباه نمی گی و مثل آدم بزرگ ها حرف می زنی .. وقتی منو بابا داریم حرف می زنیم تو هم دوست داری مثل یک ادم بزرگ توی بحث شرکت کنی و چیزی برای گفتن داشته باشی .. مثل بابا میری کشیک می ری ویزیت اونم روزی چند بار و پول میاری خونه میگی مامان ازم بپرس چه خبر بوده و چندتا مریض داشتی؟.. قدت بلند شده اما وزنت تغییر نمی کنه و خیلی لاغر شدی . این لاغریت کلی منو بابا رو نگران کرده اما رشدت خوبه هوشت خوبه ورجه وورجت زیاده و مام سعی می کنیم بیشتر به غذات برسیم و کمتر غصه بخوریم .. مثل بچگی های خودمی قدم بلند بود لاغر بودم از خوردن هم بدم میومد اما مشکلی هم نداشتم !

هنوز هم ماشین بازی محبوب ترین بازیته و خونمون پر از ماشینه همه هم برات ماشین می خرن به هر مناسبتی .. اما هنوز مک کوئین عشق اولته .. صبحا که بیدار می شی اول می ری سراغ مک کوئین و شب ها هم گاهی روی تخت کنار ما می خوابه ..

یه روز صبح بابا که از خواب بیدار شد می گفت تنم درد می کنه بعد از زیر پتوش کلی ماشین در اندازه های مختلف پیدا کردیم و معلوم شد شما قبل از خوابیدن اونا رو زیر پتوی بابا جا سازی کردی مثلا اونجا خونشونه !!رفتن تو خونشون که سردشون نشه !

و حالا بریم ادامه مطلب سراغ قسمت تصویری این پست !

 



ادامه مطلب...

موضوع :

دوشنبه 21 / 12 / 1391 توسط مامان و بابا



پست تصویری

یازده بهمن که گذاشت پسرکم دو سال و 4 ماهه شد ... بذار حساب کنم .. اهان می شه 28 ماهه !!

این مدت که تلویزیون همش مشغول سرودهای حماسی و راهپیمایی و اینا بود پسرک مام هی یه تیکه پارچه می گرفت دستش می گفت مامان این پرچم ایرانه بعد می دوید و می گفت ایران ایرا ن .. دوست داریم ایرانی .. 22 بهمن ! و من و باباش متعجب از توجه پسرک به تلویزیون و برنامه هاش !

هر جا که من و باباش باشیم سریع بشقاب خوراکی یا اسباب بازی هاشو برمیداره میاد اونجا کنار ما .. وقتی منو بابا دو طرف اپن آشپزخونه روی صندلی های اوپن نشستیم و داریم حرف می زنیم می دوئه می ره صندلی آبی کوچولوشو میاره توی آشپزخونه کنار ما می ذاره و می شینه اون پایین و می گه مامان و بابا با منم حرف بزنین .. و ما کلی ذوق می کنیم که سه تایی باهم حرف می زنیم .. هر چی که من یا باباش داریم تعریف می کنیم می گه بابا واسه منم بگو .. بعد خودش تندی یه جریان عین همونی که باباش گفت تعریف می کنه و باهم می خندیم و خدا رو به خاطر لحظه لحظه این شادی ها شاکریم

زنگ می زنیم به پسرخاله ها و باهم حرف می زنن .. اونام خیلی دوست دارن با پارسا حرف بزنن.. اونا یه چیزی می گن که پارسا از خنده غش می کنه و پارسا هم یه چیزی می گه که اونا ریسه می رن .. خیلی هم باهم گرم و مهربونن .. الو مجتبی جان سلاااااااااااااااااام خوبی؟ داری چیکار می کنی؟؟ واسه هم کلی شعر می خونن و جک می گن و می خندن و پارسا ازین مکالمه های کوتاه خیلی شاد می شه .. دلم می خواست می تونستم تند تند ببرمش پیششون و شادی هاشو بیشتر کنم ..

در ادامه مطلب چندتا عکس گذاشتم بمناسبت  28 ماهگیش



ادامه مطلب...

موضوع :

دوشنبه 23 / 11 / 1391 توسط مامان و بابا



تعطیلات در ساری

تعطیلاتی که گذشت که مصادف بود با اربعین مام از سه شنبه عازم ساری شدیم شهر آبا و اجدادی مامان و بابا هم برای دیدن مامان بزرگ و بابا بزرگ (پدری) و هم اینکه چون خونه مامانی (مادر بزرگ مامان خانوم ) به رسم چندین ساله به مناسبت اربعین روضه دارن و همه فامیل هم اونجا جمع بودم مخصوصا دایی دوست داشتی مامان هم بعد از مدتی طولانی از خارج اومده بود و اونجا بود .. خلاصه با یک تیر یه عالمه نشون رو زدیم

هم در مراسم عزاداری شرکت کردیم و پارسا هم با پیرهن مشکی ای که مال کوچولویی های باباش بوده و مامان بزرگش اینا نگه داشته بودن تا حالا و الان اندازه پسرک شده توی مراسم رفته بود و خیلی هم دوست می داشت و بدون اینکه سر و صدا کنه بغل باباش می نشست تا اخر مجلس و یکبار هم که وسط نوحه خونی و سینه زنی ها همون جا بغل باباش خوابش برده بود

هم توی جمع یک عالمه بچه بود از پسرخاله هاش و دختر خالش تا بچه های دختر خاله ها و ... و حسابی بازی کرد و شاد بود

بخاطر ادبش و آرامشش و شیطونی به موقع و حرف گوش کنی به موقعش مورد توجه همه قرار گرفته بود

از وقتی هم که برگشتیم خونه چند بار بهم گفته مامان خیلی خوب شد که رفتیم ساری .. خیلی خوش گذشت!!!!






موضوع :

شنبه 16 / 10 / 1391 توسط مامان و بابا



پسرم کمک کن من +27 ماهگی

پسرکم با همه کوچولوئیش خیلی دوست داره توی کارای خونه به ما کمک کنه

یکی از کارایی که خیلی دوست می داره دراوردن لباسا از توی ماشین لباسشویی و کمک در پهن کردن اوناس

تا در ماشین رو باز می کنم خودش بدو بدو می ره سبد رو میاره و می ذاره جلو ماشین و یکی یکی و بادقت لباسا رو در میاره می ریزه توی سبد

بعد هم خودش سبد پر از لباسو بلند می کنه از پله آشپزخونه میاره پایین و می بره نزدیک آویز رخت می ذاره .. بعدم یکی یکی می ده دست من تا پهن کنم

بهش می گم مامانی به دوربین نگاه کن ازت عکس بگیرم .. می گه نه صبر کن مامان باید تیریپ بگیرم

ای من فدای اون چهار زانو نشستنت بشم...بیست و هفت ماهه  شدنت مبارک باشه عزیزم !!!!!!!!!!



موضوع :

سه شنبه 12 / 10 / 1391 توسط مامان و بابا



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد