پارسا مرد کوچک
پارسا مرد کوچک

روزانه های پارسا کوچولو
درباره وبلاگ

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

آمار وبلاگ

 

 

RSS

POWERED BY
NiniWeblog.com



بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ

پسرکم هفته دیگه 17 ماهه می شی و من حتی بهت 16 ماهگیتو تبریک نگفتم .. دیگه خیلی وقت نمی کنم بیام اینجا و خاطراتتو و روزایی شیرینی رو که باهم داریم توی وبلاگت بنویسم ..

الان دیگه یادم نیست که کی بود رفتیم و آرایشگاه و موهات مرتب و کوتاه شدن و البته اینقدر گریه کردی و مامان مامان گفتی که آدم خیال می کرد دردت میاد وقتی آقاهه موهاتو قیچی می کنه .. بنده خدا خیلی هم فرز و تند بود

دوشنبه سوم بهمن بود که طی یک اقدام غافلگیر کننده پاشدی و ایستادی و بعدشم راه رفتی .. بدو بدو ... از فرداش هم هر روز بهتر و بهتر بودی الانم که دیگه اصلا چهار دست و پا نمی ری یه دونده ی حرفه ای شدی واسه خودت

خیلی وقته که بلدی با چنگال سیب زمینی هاتو خودت بخوری .. با قاشق هم غذا می خوری اما گاهی کج و کوله می شه و غذاهاش می ریزه .. اما هنوز بلد نشدی با لیوان آب بخوری ها !!

یه عالمه کلمه بلدی بگی .. حرفامو گوش می کنی و مودبی .. امروز که دنبال جاروت می گشتی بهت گفتم برو توی اتاقت اونجا بگرد پیداش کن . یه بار گفتن کافیه زود همون کارو انجام می دی ..

از دد رفتن عاشق قسمت کلاهشی . بهش می گی توخه .. اول کلاه می ذارم سرت تا راضی بشی بقیه لباساتو بپوشیم و غر نزنی



موضوع :

پنجشنبه 4 / 12 / 1390 توسط مامان و بابا



این روزا یکی از بهترین سرگرمی هاش کتابه .. عاشق اینه که براش کتاب بخونم .. کشوون کشون یه کابشو میاره هر جایی که من هستم بعد هم به یه کلمه هایی مثل اه اه .. یا در در بهم می فهمونه که براش بخونم .. خوندن باباش رو همیشه قبول نداره اما گاهی به اونم راضیه ..

زود چهارزانو می شینه و آماده ی گوش دادن می شه .. یه کتاب داره که توی هر صفحه اش عکس یه نی نی داره .. برای هر عکسی یه داستانی ساختم براش .. از خودش هم می پرسم .. اداشونو در میاره و یه کلمه هایی از داستان رو می گه .. عاشق یه صفحه اس که بچه هه اسباب بازیشو کرده تو دهنش .. که من نچ نچ کنم و به نی نیه بگم باید از دهنش در بیاره .. بعد ادای منو درمیاره ..

یه کتاب دیگه داره که شکلای ساده ای داره .. مثل راه .. ادمک .. خونه و درخت .. هی میاد میگه کتاب فاه رو بخون .. فاه فاه .. ادوم .. هخو(خونه )

بابابزرگش براش کلی کتابای خوب خریده و یه سی دی مجیک انگلیش .. سی دی هنوز توجهشو جلب نمی کنه اما کتابارو خیلی دوست داره ..



موضوع :

يکشنبه 23 / 11 / 1390 توسط مامان و بابا



تو نیکی می کن و انگلیسی آموز ...

بهش می گم Touch your nose!

سریع انگشتای کوچولوش رو می ذاره روی دماغش!

از این لحظه از اینکه مراقبش هستم تا مامانش بره به بچه های مردم انگلیسی یاد بده اونم در واقع مفت! احساس رضایت بیشتری می کنم.

تو نیکی می کن و انگلیسی آموز                که ایزد در "بیبی اینشتین "ات دهد باز !!!!

الانم که مامانش کلاسه، این کوچولویی ما به من هیچ کاری نداره و داره با خودش بازی و سخنرانی می کنه، به همون زبون نی نیی خودش!

بازم مثل همیشه خدا رو شکر!

                                                                                 بابا



موضوع :

يکشنبه 18 / 10 / 1390 توسط مامان و بابا



پسرم 15 ماهگیت مبارک

بدو بدو باید دیگه راه بری دیگه یه کمی عجله کن ..

اون 5 تا دندونی هم که دو هفته پیش یهویی باهم سرشونو از لثه هات دراوردن مبارک باشه .. فکر کنم اذیتت می کنن که این مدت یه کمی بداخلاق و کم حوصله هستی .. عیبی نداره باید مرد بشی دیگه

عکس :ادامه مطلب



ادامه مطلب...

موضوع :

چهارشنبه 14 / 10 / 1390 توسط مامان و بابا



بازم عکس

یه عکس هنری توسط بابا

مدل جدیدی که این اواخر می خوابه !!

سیم نگه دار جارو برقی !!!!!!!!!!

رومو برمی گردونم اون بالاس!

خونه ی موش کوچولو!

 

 



موضوع :

چهارشنبه 14 / 10 / 1390 توسط مامان و بابا



عکس !

آقای بازرس یه لنگه جوراب مشغول بازرسی خرید ها .. چی خریدیم چرا خریدیم و آیا به درد اوشون می خوره یا نه!

 

 پارسا و کدوی باغ مامان بزرگش اینا

گاهی همین طوری توی کالسکه می خوابه

یه پسر ناراحت!!!!

شام و ناهار که نمی رسیم درست کنیم هر روز پارسا می خوریم

یه پسر که با توپش ست کرده:

 



موضوع :

سه شنبه 22 / 9 / 1390 توسط مامان و بابا



اولین ایستادن

پارسا برای اولین بار شنبه ٢٨ آبان در یکسال و یک ماه و ١٧ روزگی با کمک گرفتن از پاهای من که دراز کشیده بودم تونست به تنهایی باسته و دستاشو ول کنه برای چند ثانیه ..

خودش اینقدر ازین موفقیتش خوشحال بود بچه ام که چندین بار تکرار کرد و چون من و باباش هی براش آفرین و باریکلا می گفتیم هر بار که می ایستاد روی پاهای خودش کلی دست دستی هم می کرد واسه خودش

عین این بند بازها که می رن بالان طناب برای نشون دادن مهارتشون اون بالا دست می زنن پسرک ماهم بعد از اینکه عین وزنه برداری ها با کلی احتیاط و در حالی که پاهاشو از هم باز کرده بود و  زانوهای کوچولوش می لرزیدن می تونست کامل بایسته شروع می کرد به خوشحالی و دست زدن برای خودش ..

بعد دو سه ثانیه هم البته تلپ می افتاد زمین و باز دوباره .. انقدر خوشحال بود که خیس عرق شده بود اما ول کن نبود .. شونصد بار هی ایستاد و باز افتاد ..

دیرور یعنی یکشنبه یه کمی راحت تر شده بود براش .. تازه واسه اولین بار از پله آشپز خونه خودشو کشید بالا و تشریف آورد زیر دست و پای من ..رفت سراغ دوست عزیزش ماشین رختشویی و مدتی باهاش سرگرم بود .. بعد رفت سراغ سطل اشغال و اونو چپه کرد روی زمین .. که دیگه ورش داشتم ..

هر جا می ذاشتمش روی زمین دوباره روشو کج می کرد طرف آشپزخونه و بدو بدو با همون مدل چهار دست و پای نصفه نیمه و خنده دارش خودشو می رسوند ..

حالا باید برم یه فکری واسه آشپز خونه بکنم بالا اومدنش و اینکه سراغ همه جا می ره که بجای خود بیشتر نگران وقتی ام که می خواد برگرده بیرون ... هنوز نمی تونه از پله بره پائین و می ترسم بیافته

 



موضوع :

سه شنبه 1 / 9 / 1390 توسط مامان و بابا



خاطرات تصویری اولین سفر مشهد !

سالن انتظار فرودگاه شهر خودمون .. اینجا این پسرک اینقدر خوابش میاد که نگو یعنی همچین که از توی تاکسی نشستیم خوابید اما وقتی رسیدیم فرودگاه دوباره بچم بیدار شدو مبهوت این جای جدید بود

خوشبختانه خیلی تاخیر نداشتیم .. اینم آقا پارسا و هواپیما ..

توی هواپیما :

در منزل در حالت لم داده مشغول تماشای تی وی :

اولین چیزی که براش خریدیم این کالسکه بود چون حمل و نقل یه نی نی ده یازده کیلویی توی راه های طولانی صحن تا داخل حرم خیلی سخت بود

همون روز اول بابا و مامان بزرگ رفتن بازار و خریدن که خیلی به کارمون اومد و پارسا هم خیلی دوستش داشت و اغلب همون تو می خوابید .. حتی باهاش داخل حرم هم تا جاهایی که اجازه می دادن رفتیم



موضوع :

دوشنبه 16 / 8 / 1390 توسط مامان و بابا



مژده مژده

آقا پارسای ما بالاخره در سیزده ماهگی از جاش تکون خورد و با یه تاخیر دو سه ماهه نسبت که همسن و سالاش شروع کرد به چهار دست و پا رفتن و ایستادن با کمک اینورو اونور

این پسرک موش موشک ما که اصلا و ابدا سینه خیز نرفت و تا همین دو سه هفته پیش کل حرکتی که می کرد این بود که دور خودش در حالت نشسته عین عقربه ی ساعت بچرخه یا در حالت خوابیده قل قل بخوره و شیرجه بزنه روی بالش ها از دو سه هفته پیش شروع کرد به ژست چهار دست و پا گرفتن

مام که دیگه ازش ناامید شده بودیم گفتیم اینم یکی از فیلمای جدیدشه و این بچه ی ما احتمالا دو سالگی یهو پامیشه راه می ره

اما پسرک به تلاش هاش ادامه داد و مخصوصا وقتی مشهد بودیم با شدت و پشتکار ایستادن با تکیه با این و اون و چنگ زدن به لباس و موی مامان خانوم و گرفتن مبل  و همچنین همون ژست چهار دست و پا رو هی تمرین کرد هی تمرین کرد هی تمرین کرد ..

تا اینکه بالاخره یه بار همون جا مشهد توی خونه تونست مبل رو بگیره و تنهایی بایسته

از دیروز هم یکی دو قدم چهار دست و پا عین ببعی راه می ره و داره هی به دامنه ی حرکتش اضافه می کنه تا امروز می تونه با کمی استراحت بین راه هر جایی که می خواد بره

مدل چهار دست و پاشم خنده داره با پای راستش می ره جلو پای چپشو سیخ نگه می داره دنبال خودش می کشه .. یعنی پای چپ فعلا هیچ نقشی در پیشرویش نداره !!

ایستادن هم ظرف همین دو سه روزی که برگشتیم براش خیلی راحت تر شده .. موقع نشستن مجدد هم خیلی با احتیاط خودشو ول می کنه بمب می افته روی زمین بعد دوباره بدون مکث دستاشو به یه جا می گیره و پا می شه ...

دوست داره وقتی ایستاد دستاشو ول کنه اما هنوز تعادل کافی نداره و معمولا بعد چند ثانیه می افته زمین

خودش ازین موفقیت و پیشرفتش خیلی خوشحاله و اصلا دیگه حاضر نیست یکجا بشینه .. انگار یه انرژی فوق العاده داره از ذوقش که می تونه کارای جدید انجام بده امشب بعد از حدود ده ساعت بیداری ساعت 1 به زور و بدبختی خوابید

یه آفرین خیلی گنده به پسر گل از طرف مامان و بابا به خاطر این همه تلاش خستگی ناپذیرش

و یه تشکر خیلی خیلی بزرگ از خدا به خاطر بزرگ شدن لحظه به لحظه ی پسرک

و یه آرزوی از ته دل برای سلامتی و شادی همه بچه ها و مامان باباها

 

 



موضوع :

جمعه 13 / 8 / 1390 توسط مامان و بابا



مشتی پارسا !!

آقا پارسا برای اولین بار در یک سالگی ( دقیق ترش یکسال و دو هفته ) زائر امام رضا شد

بزودی با عکسای کمی که گرفتیم و خاطرات مشهد میایم

فقط فکر کنم خیلی بهش خوش گذشت مخصوصا که مامان بزرگ و مامانی هم اونجا بودن

دوبار هم رفت حرم چون هوا خیلی خیلی سرد بود اما یه بار بغل مامان بزرگش رفت تا نزدیکای ضریح چون خیلی خلوت شده بود

از همه جالب تر هم براش لوستر های بزرگ و نورانی حرم بود و به همه شون می گفت اوپ

 



موضوع :

پنجشنبه 12 / 8 / 1390 توسط مامان و بابا



صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد