پارسا مرد کوچک

روزانه های پارسا کوچولو
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

آمار وبلاگ

 

 

RSS

POWERED BY
NiniWeblog.com



الان بیشتر از یک ماهه که تهرانیم .. موقع اومدنمون برای پارسا توضیح دادم که قراره مدت طولانی تهران پیش مامان بزرگ و بابا بزرگش بمونیم و بابا هم از پیشمون بره و از اسباب بازی ها و کتاب هاش هر کدومو که فکر م یکنه دلش براش تنگ می شه رو با خودش بیاره که خوب اونم تعداد زیادی از ماشین کوچیک هاش و چندتا کتاب و توپ و چیزای دیگه برداشت و با خودش اورد .. 

اینجا سرگرمی های زیادی داره .. الان که دیگه هوا رو به خنکی می ره اما تا وقتی هوا گرم بود هنوز خیلی آب بازی می کرد و باغچه ها رو آب می داد و گاهی هم توی حوض می رفت و یا اسباب بازی هاشو می ریخت توی حوض و باهاشون بازی می  کرد 

تازه تاب هم داره و اسکوترش رو هم که با خودمون آوردیم و گاهی که عصر ها با مادر بزرگ و پدر بزرگش می ره حیاط حسابی بازی می کنه و تاب های محکمی می خوره تنهایی 

همه اینها به اضافه یک عالمه اسباب بازی و ماشین هایی که مال بچگی های داییش یا مال پسر خاله هاشه و ازون جایی که پارسا عاشق (به تمام معنی ها ) ماشینه و بازی با ماشین ها براش اصلا خسته کننده نیست و ساعت ها خودش تنهایی باهاشون سرگرمه 

این مدت که ما اینجاییم داییش هم از خارج اومده و پارسا خیلی دوست داره  کنارش باشه و باهاش همش حرف بزنه و براش جریان تعریف کنه ..  .. خیلی وقتا شب ها تا دیر وقت ماشین هاشو می گرفت می رفت توی اتاق داییش بازی می کرد و براش حرف می زد و باهم موسیقی گوش می دادن  من خوابم می برد بعد نمی دونم کی داییش براش قصه می گفت و خوابش می کرد و میاوردش می ذاشت توی جاش 

توی این مدت خیلی به داییش وابسته شده و اون هم امشب قراره بره که پارسا ازین بابت خیلی ناراحته .. دیشب به من می گفت برو به دایی بگو نره همین جا بمونه .. خودشم نمی رفت بهش بگه 

ماشین شارژی 

از چند ماه قبل که پارسا کنار دریا و اینور و انور چند تا بچه رو دیده بود که سوار ماشین شارژی بودن دلش می خواست که یدونه داشته باشه و اینو چندبار به ما گفت که چقدر دلش می خواد یکی ازونا داشته باشه .. ما هم از فرصت استفاده کردیم و بهش گفتیم که اگر صد امتیاز مثبت جمع کنه براش می خریم .. اون هم همش دنبال این بود که این کارم چند امتیاز داشت اون کارم چند امتیاز داشت .. البته که حساب و کتاب دقیقی در کار نبود و منو باباش از بیسوادی پسرک سو استفاده می کردیم و هی واسه خودمون امتیازاشو کم و زیاد می کردیم ولی بهر حال تصمیمونو گرفته بودیم که براش بخریم هر چند که امیدوار  نبودم که خوشش بیاد و سوار بشه اما دلم نمی خواست در ارزوی داشتنش بزرگ بشه .. یکی هم اینکه معلوم نبود ما چه مدتی می تونیم  تهران باشیم که اون توی حیاط ماشین بازی کنه برای همین بیشتر دنبال ماشین دسته دوم می گشتم که اگر رفتنی شدیم هزینه زیادی نکرده باشم که اتفاقا توی تبلیغات اینترنتی یه ماشین خوشگل و در  حد نو پیدا کردم .. اولین کاری که بعد از اومدن به تهران کردیم این بود که با باباش سوار شدم و رفتیم در اون خونه هه و ماشین رو حسابی وارسی کردیم و وقتی مطمئن شدیم که خوبه خریدیدم و براش اوردیم خونه که البته اونقدرا که فکر می کردم ذوق نکرد .. تا مدت هام که می ترسید وحاضر نبود سوار شه .. خلاصه با پیگیری ها و پشتکار من سوار شد اوایل خودم با کنترل راه می بردمش ولی کم کم یاد گرفت که خودش فرمون بده و خدایی هم خیلی عالی و حرفه ای فرمون می ده اما هنوز حاضر نیست خودش پاشو روی گاز بذاره و من باید همواره دکمه کنترلو داشته باشم براش 

حالا هم چند روزیه که دوباره رفته توی فاز سوار نشدن و می گه بازم می ترسم و اصلا ببر این ماشینو بفروش به یه بچه دیگه .. فعلا می برم می ذارمش توی انباری شاید یه مدت که بگذره دوباره دلش خواست و سوار شد 

 

 

 



موضوع :

شنبه 8 / 6 / 1393 توسط مامان و بابا



روزی که یک اتفاق خوب افتاده

بعضی روزها باید یادمون باشه .. روزی که اولین بار میوه زندگیمون تونست خودش بشینه .. راه بره .. اولین کلمات رو گفته . اولین دندونش در اومده .. اولین ها .. تازه ها .. تازه هایی که بعدا تکراری و عادی می شن برامون و یادمون م یره که روز اول چقدر از شنیدن کلمات اشتباهی که م یگفته ذوق کردیم و بالا و پایین پریدیدم .. چقدر اولین قدم های سست و نا متعادلش قند توی دلمون آب کرده .. 

دیروز هم یکی از همین روزها برای ما بود .. بعععععععععععععععععععععله 

دیروز بعد از دو جلسه کلاس نقاشی رفتن (اونم با فاصله های زیااااااااااااااااد یعنی یکش قبل از عید .. یکیش توی اردیبهشت و سومیش هم دیروز !!)

پسرک ما تنهایی توی کلاس نشست و وقتی کلاسش تموم شدو اومد بیرون گفت مامان امروز خیلی کلاس خوبی بود که تو وسطش رفتی بیرون و من تنهایی نشستم خیلی خوش گذشت !!!! تازه برچسب هم گرفتم از خانوم معلم بخاطر نقاشی هام ..

حالا دیگه خیالم راحت تره .. 

خدایا ممنونم و برای همه بچه های دنیا از تو سلامتی و دل خوش می خوام .. 



موضوع :

پنجشنبه 5 / 4 / 1393 توسط مامان و بابا



پارسا واسکوترش

هفته پیش مامان بزرگ و بابابزرگ پارسا اومدن دیدن ما و یک عاااااااااااااااااااااااالمه برای پارسا هدیه اوردن که بعضی هاشم سوغاتی مشهد بود از جمله یک اسکوتر آبی رنگ که پارسا از دیدنش خیلی خوشحال شد و از همون روز حسابی باهاش سرگرم شد .. 

من با خودم فکر کرده بودم که این دفعه که بابابزرگش اینا اومدن بریم باهم براش یه دوچرخه بخریم چون یک سه چرخه داشت که یکساله بود براش خریده بودیم و با اینکه رکاب هم داره و خیلی خوشگله اما ازینایی هست که رکابشون به چرخ جلو وصله و در نتیجه رکاب زدن برای بچه ها سخته . .. قصدم این بود که اگر میشه اونو بفروشیم و بجاش یک دوچرخه بخریم .. مخصوصا که پسر همسایه که شش ماهی از پارسا بزرگتر هم هست یک دوچرخه داره و خیلی خوب هم یاد گرفته و خیلی وقتا داره توی پارکینگ سواری می کنه و می دیدم که پارسا با دیدن اون خیلی دلش می خواد که اونم یه چیزی برای سوار شدن داشته باشه که بتونه باهاش تند بره 

اما دیگه وقتی دیدم براش اسکوتر خریدن بیخیال دوچرخه شدم .. چند بار با بابابزرگش رفت توی پارکینگ و بالاخره یاد گرفت که خودش به تنهایی اسکوتر بازی کنه ازون روز هر وقت صدای دوچرخه پسر همسایه رو از توی پارکینگ میشنوه کلی خواهش و التماس می کنه که مام بریم پایین تا بتونه با اون بازی کنه و مسابقه بده 

البته هنوزم نمی تونه با اسکوترش از دوچرخه اون بچه جلو بزنه یا حتی بهش برسه و می بینم که این قضیه گاهی باعث می شه بهش بربخوره اما بروی خودش نمیاره 

مدتی هم هست که به من می گه که ازین ماشین های شارژی دلش می خواد .. من و باباش تصمیم گرفته بودیم که اگر به سنی رسید که خودش ازمون ازین ماشین ها خواست در ازای یک کار خوبش یا برای تولدش براش بخریم حتی چند بارم ازش پرسیده بودیم که دلش میخواد که گفته بود نه اما الان مدتیه که چندین بار به من گفته که مامان کاشکی  من ازین ماشینا داشتم و یه مدلی هم می گه که دلم می خواد براش بگیرم اما چون احتمالا تا چند ماه دیگه بیشتر اینجا نباشیم زیاد عاقلانه نیست که همچین هزینه ای بکنیم برای دو سه ماه اما اگر بتونم یه دست دوم ترو تمیز با قیمت مناسب گیر بیارم حتما براش می گیرم .. 

عکس هم در ادامه مطلب



ادامه مطلب...

موضوع :

چهارشنبه 7 / 3 / 1393 توسط مامان و بابا



عکسای قدیمی

داشتم فایل های حجیم و شلوغ و پلوغ عکسای پارسا رو مرتب می کردم تصمیم گرفتم حالا هم که مامان بزرگ پارسا اینجاست و کمتر سراغ من میاد و یکریز داره با مامان بزرگ بازی می کنه یک سری رو هم توی وبلاگش بذارم 

به لطف این دوربین های دیجیتالی این بچه های امروزی اینقدر فیلم و عکس از بچگی هاشون دارن که فکر کنم دلشون رو بزنه .. من که اینقده دلم میخواست یک فیلم چند ثانیه ای از بچگی هام داشتم هعی .. همون 10-20 تا عکسی هم که داره رنگش به مرور کم می شه رو هم دایی و عمو و خاله ازمون گرفتن ما خودمون تا سالها دوربین نداشتیم .. 

تشریف بیارین ادامه مطلب ...



ادامه مطلب...

موضوع :

يکشنبه 7 / 2 / 1393 توسط مامان و بابا



یک روز بیاد ماندنی ..

دیروز برای هممون یک روز خیلی خوب و بیاد موندنی بود .. روزی که حتما بعدا ها برای پارسا یکی از خاطرات زیبای کودکی اش خواهد شد 

تصمیم قاطع گرفته بودم که حتما بعد از عید که هوا خوب تر شد و از برف و سرما دیگه خبری نیست برم بگردم و یه کلاسی جایی برای پارسا گیر بیارم که هفته ای یکی دو ساعت هم شده بین بچه ها باشه و هم روابط اجتماعیش قوی بشه هم از کسالت همیشه در خونه بودن در بیاد .. 

و ازونجایی که جوینده یابنده است از مسافرت عید که بر می گشتیم سر خیابونمون یهو نگاهم به یه تابلوی سبز کوچیک افتاده که نوشته بود دار القران ولیعصر .. خردسالان کودکان بزرگسالان .. 

با خودم گفتم حتما بعدا یه سری به اینجا بزنم و ببینم چه خبره و آیا برای پارسا کلاسی هست که به دردش بخوره .. هر روز که خواستیم بریم هوا سرد و بارونی بود تا بالاخره چهارشنبه دلو زدیم به دریا و توی باد شدیدی که می وزید راه افتادیم .. 

پارسا هی می پرسید مامان کجا داریم می ریم گفتم صبر کن می بینی . می دونستم که اگر بهش بگم که داریم کجا میریم حتما می خواد غر بزنه و بگه نمیام و مقاومت کنه واسه همین مشتاق و منتظر نگهش داشتم تا رسیدیم و البته توی راه مجبور بودیم چند جا بریم یه گوشه و از دست باد و طوفان پناه بگیریم تا آشغال نره توی چشمامون 

یه خانوم خوش برخوردی اونجا بود که با پارسا سلام و احوال پرسی کرد و پارسا هم خیلی جدی و مودبانه خودشو معرفی کرد و گفت چند سالشه 

بعد از خانومه در باره کلاسهاشون پرسیدم و قرار شد پنجشبه که کلاس قران و نقاشی دارن یه سری بزنیم باهم  و ببینیم کلاسا چجوریه 

پنجشنبه از صبح بهش گفتم که قراره عصری بریم کلاس و اولش یه کمی خوشحال شد اما بعد شروع کرد به نق زدن که نه من اونجا نمیام اگر بیام جیغ می زنم داد می زنم گریه می کنم بچه بدی می کنم  منم که حسابی مصمم بودم که ببرمش گفتم باشه می ریم اونجا باهم جیغ می زنیم و داد می زنیم و گریه می کنیم خیلی هم جالبه .. ازین جواب من بدش نیومد و حاضر شد که بیاد بشرطی که باهم اونجا جیغ بزنیم ..

تا بابا و پارسا حاضر شن و پارسا هم کارتون مورد علاقش گروه نجات رو ببینه دیگه کلاس قرآنشون تموم شد که خوب بد هم نشد چون مال بچه های بزرگتر بود و حد اقل 6 ساله بودن 

رفتیم توی کلاس نقاشی منتظر نشستیم تا معلمشون بیاد .. پارسا هم دور میز کنار بقیه بچه ها که از 4 تا 11 ساله بودن نشست در حالیکه احساس کمی ترس و تعجب و اضطراب از محیط جدید توی صورتش دیده می شد ولی خوب خیالش راحت بود که من کنارش نشستم .. 

معلم نقاشی دیر کرده بود واسه همین معلم قراآن اومد که تا اومدن معلم نقاشی بچه ها رو سرگرم کنه .. یکی یکی نقاشی هایی که کشیده بودن رو نگاه کرد و ازشون دربارش سوال می کرد 

پارسا خیلی ازین کار خوشش اومده بود چون کلا دوست داره نقاشیشو توضیح بده .. بعد از پارسا اسمشو و سنشو پرسید و اونم خیلی جدی جواب داد و گفت که می خواد بزرگ که شد مهندس کارواش بشه .. خانوم معلم به این حرفش خندید که خوب کار درستی نکرد و بعدم بهش گفت مهندس کارواش چیه اصلا کار خوبی نیست و باید مهندس مکانیک بشه اما پارسا بازم با قاطعیت گفت که نه می خواد مهندس کارواش بشه چون کار کارواش رو خیلی دوست داره و دلش می خواد ماشینا رو بشوره و من از قاطعیتش خیلی خوشم اومد 

دلواپس بودم که نکنه امروز که ما اومدیم معلم نقاشی نیاد و خاطره بدی توی ذهن پارسا بمونه اما بالاخره اومد و یهو با اومدنش پارسا از صندلیش پرید توی بغل من و بغض کرد که بریم .. منم که قرار نبود تسلیم بشم گفتم باشه می ریم حالا صبر کن اول اسممونو به خانوم معلم بگیم بعد 

شاید چون معلم قران قیافه ناز تر و تو دل برو تر و صدای نازکی داشت برعکس معلم نقاشی خانوم درشت هیکل چشم ابرو مشکی با صدای کلفتی بود 

خلاصه تا اخر کلاس دیگه حاضر نبود روی صندلی بشینه و کنار من بود .. خانوم معلم یکی نقاشی بچه ها رو دید و ما منتظر بودیم .. نمی دونم شاید بهتر بود زودتر شاگرد جدید رو تحویل بگیره اما بالاخره اخر کارش یه ورق کاغذ به پارسا داد که روش نقاشی بکشه موضوع نقاشی شون هم بهار بود 

پارسا هم که خیلی خوشش نیومده بود که تحویل گرفته نشده و کلا هم توی بغض بود می گفت که نمی کشه و می گفت بریم .. اما من مقاومت می کردم و بالاخره تونستم از یکی از بچه ها یک مداد بگیرم و پارسا رو تشویق کنم که نقاشی بکشه .. ازونجایی که عاشق نقاشی کشیدنه یهو مودش عوض شد و نشست و تند تند چند تا ابر و خورشید و آسمون و چند تا درخت و گل و البته دوتام ماشین کشید چون نقاشی بدون ماشین اصلا معنی نداره 

بهش گفتم باید ببری نقاشیتو نشون بدی اونم با خوشحالی پاشد رفت کنار معلم که سرش با بقیه بچه ها گرم بود و گفت می شه نقاشی منو ببینین ؟؟؟ 

خانوم معلم نقاشیشو دید و کلی تشویقش کرد و به بچه ها م نشون داد و گفت براش دست بزننن 

انصافا هم با اینکه خیلی سریع و در سه سوت کشیده بود حتی سوراخای روی درختا که توش جغد زندگی می کنه یا سپر ماشیناش رو هم کشیده بود در حالیکه خیلی از بچه های بزرگتر هنوز توی کشیدن خط افق مونده بودن و داشتن غر می زدن که نمی تونن خط بکشن پارسا خط افق .. خیابون خطهای وسط خیابون رو هم کشیده بود 

از تشویق شدن خیلی خوشش اومد و خانوم معلم بهش گفت که پشت صفحه هم یه نقاشی دیگه بکشه اونم تند تند یه دریا با کلی ماهی و یک کشتی با پرچم ایران و آسمون و هواپیما کشید و بازم تندی برد به خانوم معلم نشون داد اینقدر تند می کشید که نگو .. 

بازم خانوم معلم نقاشیشو گرفت بالا و همه براش دست زدن . بعد گفت از یکی از بچه ها مداد رنگی بگیره و نقاشیشو رنگ کنه ولی خوب می دونستم که پارسا ازین کار خوشش نمی اد گفت مامان بریم خونه رنگش کنیم .. 

و چون دیگه خسته شده بود بلند شدیم که بریم .. پارسا خیلی خوشحال بود و احساس شادی و اعتماد به نفس توی چشماش دیده می شد 

اخر کلاس با معلم نقاشی صحبت کردم اول از همه بهش گفتم که شما یادتون رفت از پارسا اسمش رو بپرسین چون خیلی منتظر بود اما ازین که تشویقش کردین خیلی خوشحال شد 

بعد نقاشیشو دوباره نشونشون دادم و گفت که خیلی خوبه که جزییات رو کشیده و اینکه نباید به اینجور بچه ها موضوع نقاشی داد و باید ازادشون گذاشت تا خلاقیتشون از بین نره 

خلاصه ما خوشحال و خندان از کلاس اومدیم بیرون و اولین حضور پارسا در یک کلاس و بین بچه های دیگه خیلی برامون خوب و شاد بود و قرار شد که اگر خدا بخواد از جلسه بعد هم توی کلاس شرکت کنه 

خودش با خوشحالی و هیجان جریان کلاس رو برای بابا که تمام این یکساعت رو توی ماشین منتظر ما بود تعریف کرد و شب هم به مامان بزرگش زنگ زد و بهشون گفت که مدرسه می ره و توی مدرسه چیکار کرده .. بعدم بعنوان جایزه رفتیم شهر کتاب و یکی دوتا کتاب و چیزای دیگه خریدیم 

من واقعا فکرشو نمی کردم که اینطور راحت بتونه با کلاس کنار بیاد در جلسه اول کما اینکه یه بچه 4 سال و خورده ای بود که یک ماهی بود می اومد با مامانش و هنوز روش نمی شد حرف بزنه 

خدا رو به خاطر همه این روزهای خوب شکر می کنیم و برای همه آرزوی روزهای شاد و خوب داریم 



موضوع :

شنبه 23 / 1 / 1393 توسط مامان و بابا



دنیا

(دیشب ساعت حدود یک پارسا روی پاهای من در حال خواب و لالایی گوش کردن )

   : مامان دنیا کجاست ؟

همین جا دیگه همین شهرا خونه ها همه جایی که آدما هستن دریا ها و اینا دیگه 

پس وقتی می گی ما هنوز به دنیا نیومده بودیم یعنی کجا بودیم ؟

من : تعجبتعجبسوالسوالخنثیخنثی  یعنی ... یعنی ... یعنی پیش خدا بودیم 

پیش خدا چیکار می کردیم ؟ اونجا چه شکلیه ؟

من  :وقت تمام  خووووووب ... یادم نیست الان مامان جون اونموقع اندازه مورچه بودیم منتظر بودیم که به دنیا بیایم !!!! الان بگیر بخواب خیلی دیره دیگه حرف نزن !!!!!!

من :متفکر



موضوع :

جمعه 22 / 1 / 1393 توسط مامان و بابا



فرغون !

نمی دونم شمام ازین بچه ها دیدین یا مال ما نوبرشه ؟؟!! چند ماهی بود که هر جا می رفتیم که چیزی براش بخریم داد و بیداد و فغان که نه نمی خوام نباید بخرین جوری که توجه همه به ما جلب می شد و با تعجب نگاهمون می کردن .. از اسباب بازی بگیر تا لباس و کفش و مداد رنگی و ... 

بهمن ماه که مامان و بابام (یعنی مامان بزرگ و بابابزرگ مادری پارسا ) اینجا خونه ما بودن یه بار با پارسا رفته بودن بازار روز و می خواستن از اسباب بازی فروشی هایی که اونجا داره واسه پارسا یه اسباب بازی بخرن و مامانم یه فرغون کوچولو و بامزه دیده بود که خیلی خوشش اومده بود و میخواستن براش بخرن که خوب یهویی با واکنش شدید پارسا و جیغ دادش مواجه شدن که آی و وای نباید بخرین من هزاااااااااااااار تا اسباب بازی دارم دیگه نمی خوام 

اونام که دیدن همه دارن نگاهشون می کنن دیگه بیخیال شده بودن ..

حالا دیروز در حالیکه پسر 4 ساله همسایه فرغون به دست داشت می رفت با مامانش .. 

پارسا : مامان برام ازین فرغونا می خری ؟

من : می خوای چیکار کنی مامان جون ؟ ما که حیاط نداریم که بعدشم مگه بابا بزرگ اینا نمی خواستن برات بخرن نذاشتی ؟؟

پارسا: خوب الان دیگه میخوام .. خوب تو خونه باهاش بازی م یکنم 

من : نه مامان جون فرغونو بیخیال شود .. این همه اسباب بازی داری بازی نمی کنی که همش داری غر می زنی که حوصله ام سر رفت مامان بیا با من بازی کن .. اسباب بازی هات ناراحت و تنها یه جا موندن کسی باهاشون بازی نمی کنه 

پارسا:خب.............................. پس دوتا فرغون بخر که باهم باهاشون بازی کنیم که حوصله فرغون منم سر نره تو هم بتونی بازی کنی !!!!عینکتعجبتعجب

 

پ.ن . البته ما یه مشکل دیگه ای تو خونه داریم که کم کم داره از فاز حادش در میاد اونم اینه که همون قبلی رو می خوام مثلا خدا نکنه یکی از ماژیکاش تموم بشه صدتا بسته دیگه ماژیک عین اون براش بخرم همونو می خواد که تموم شده .. یا همون کفش کوچیک شده شو می خواد یا همون ماشین شکسته شو می خواد یا همون آبنبات چوبی اب شده شو می خواد !!!!!!!!!! 

شمام ازین داستانا دارین با بچه هاتون ؟؟



موضوع :

يکشنبه 17 / 1 / 1393 توسط مامان و بابا



پارسای سه سال و نیمه

سلام و عید شما مبارک و صد سال به این سالها باشه و سالتون خوب و خوش باشه و ازین حرفا و آرزو های خوب خوب 

مام خوبیم .. مرد کوچیک خونه هم خوبه و سه چهار روز دیگه سه سال و نیمه می شه چون احتمالا اون موقع خونه نیستیم الان پیش پیش می نویسم 

ما امسال برای اولین بار سال جدید رو از شهر مشهد و از جوار نورانی و روحانی امام هشتم شروع کردیم .. در حالیکه هوا خیلی سرد بود و با اینکه یک هفته اونجا بودیم نشد که درست و حسابی حرم بریم  و پارسا هم فقط یکبار با خودمون بردیم حرم اونم زیر برف پیاده !

همون یکبار هم خیلی خوب بود و خدا رو شکر و دعا کردیم که هر کی دلش اونجاس قسمتش بشه چشمش به گنبد طلایی حرم روشن بشه 

خیلی دوست داشتم که موقع سال تحویل دسته جمعی توی یکی از صحن های حرم باشیم اما هم هوا خیلی سرد بود هم خودم (مامان ) حالم زیاد خوب نبود و چون باید کل مسیر رو از خونه پیاده می رفتیم و من نمی تونستم این شد که پارسا و باباش نیم ساعت مونده به تحویل سال راه افتادن به سمت حرم و البته بخاطر شلوغی تا نزدیکی های میدون بیشتر نتونستن برن و یک بستنی قیفی هم توی اون سرما خوردن و همونجا هم بابا برای پارسا یک تسبیح خوشگل کوچولو عیدی خرید و برگشتن خونه 

فرداش یعنی جمعه هوا آفتابی و عالی شد اما بخاطر سخنرانی اول سال نمی شد حرم رفت مام تصمیم گرفتیم بریم باغ وحش که خیلی هم خوب بود و به هرکی می ره مشهد توصیه می کنم یه سری هم به باغ وحشش بزنه 

پارسا که تا حالا نه مترو سوار شده بود نه اتوبوس مسیر طولانی تا وکیل اباد رو سوار مترو شد تازه جالبیش اینجا بود که مترو تا یه جاهایی زیر زمین بود و بقیه مسیر رو روی زمین بعدشم یک ایستگاه سوار اتوبوس شدیم تا رسیدیم به باغ وحش 

دیدن شیر و پلنگ و شتر های غول پیکر و میمون های شیطون و بامزه و لاماهایی که تا حالا ندیده بودیم و فلامینگو های صورتی که روی یک پا خوابیده بودن و تمساحی که با دهن باز خوابیده بود و لاک پشت ها و مارها و بقیه حیوونا برای هممون خیلی خیلی هیجان انگیز بود 

از شنبه هوا حسابی سرد شد و برف شروع شد و ما حرم نرفتیم البته بابا تقریبا همه روزها نمازهای مغربش رو می رفت حرم 

یکشنبه عصر سه تایی راهی حرم شدیم و ازونجایی که راه ها بسته بود و ماشین نمی رفت پیاده رفتیم که مسیر کمی هم نبود و پسرکم تا نزدیکای حرم اومد و بعدش که خسته شد یکمی من و یکمی بابا بغلش کردیم .. وسطای راه که بودیم که برف هم شروع شد اما دونه هاش خشک بودن و ما خیس نمی شدیم و حسابی هم کیف می کردیم نیم ساعتی توی حرم بودیم و چون پارسا دیگه خسته بود برگشتیم موقع برگشتن از کنار انتشارات رضوی رد می شدیم چندتا کتاب هم برای پارسا خریدیم که خیلی کتابای جالبی هستن هم داستانی و هم آموزنده هستن ..وقتی یه کمی خونمون به حالت عادی برگشت میام و اسماشونو می نویسم 

دیگه ازون روز هوا همون طور برفی و بارونی و خیلی سرد بود و نشد که پارسا رو حرم ببریم .. یک روزم رفتیم یه پاساژ معروف و برای پارسا دوتا سوشرت بهاره خریدیم و برای بابا هم یک پیرهن و برای خودم هم یک تی شرت 

چهارشنبه صبح وقتی پارسا خواب بود منو باباش برای خداحافظی رفتیم حرم و هنوز خواب بود که برگشتیم و بار ها رو به کمک مامان بزرگ بستیم و با بدرقه مامان بزرگ و بابا بزرگ و مامانی و دوست مامانی راهی فرودگاه شدیم 

توی این مدت خیلی به پارسا خوش گذشت و هر روز هم یک عیدی می گرفت .. یک ماشین قدیمی زرد چون مدتبه شدیدا عاشق ماشینای قدیمیه .. تسبیحی که باباش براش خرید .. کتاب غاز کوچولو وقتی که تو بزرگ بشی .. یه تفنگ .. مداد و دفتر نقاشی که همونجا همه صفحه هاشو پر کرد .. استیکر .. و چیزای کوچولوی دیگه 

این بود از هفته اول سال نود و سه که در بهترین جای ایران گذروندیم و دعا کردیم که نصیب همه دوستانمون بشه مخصوصا دوستان خاصی که یکی یکی اسمشونو به امام گفتیم که جزو زائرینشون به زودی قرار بدن 

ان شالله فردا شنبه هم عازم ساری هستیم که می شه دومین سفرمون در سال جدید 

برای همه .. همه .. همه آرزو می کنم این روزها شاد و سلامت باشن و اگر خونه هستن یا سفر می رن دلشون خوش باشه بحق آبروی بانوی دو عالم 

 ان شالله چندتا عکس هم در اینده اضافه می کنم به این پست 

و نکته اخر اینکه مرد کوچک در استانه سه سال و نیمی قدش از یک متر هم فراتر رفته به لطف خدا و وزنش هنوز به 15 نرسیده .. یعنی دقیقا طبق الگوی من و دائی و خاله اش و پسر خاله هاش لاغر و بلند 

در ادامه مطلب منتظرتون هستیم 



ادامه مطلب...

موضوع :

يکشنبه 17 / 1 / 1393 توسط مامان و بابا



الویه مردونه !

از سر شب از پارسا چندبار پرسیدم که شام چی درست کنم گفت الویه .. ازونجایی که باباش الویه زیاد دوست نداره دو دل بودم و راستش حال و حوصله اش رو هم نداشتم اما وقتی دیدم پسرکم واقعا هوس الویه کرده تندی دست به کار شدم و سیب زمینی و هویج و تخم مرغ ها رو ریختم توی ظرف آب گذاشتم بپزه و مرغی که توی خورش ناهار بود دراوردم و همراه خیار شور ها ریز ریز کردم و منتظر بودیم که بقیه مواد بپزن و قرار بود که من و پسرم بشینیم باهم اونا رو رنده کنیم .. 

نزدیک اومدن بابا بود که یهو دیدم دلم پیچ می گیره و معده ام درد می کنه و حالم کلا اصلا خوب نیست .. بدو بدو رفتم یه قرص رانیتیدین خوردم و یه پتو انداختم رومو افتادم روی مبل !!

بابا که اومد و حالمو دید بهم گفت که من استراحت کنم و با پسر دست بکار شدن و سیب زمینی ها و تخم مرغ ها و هویجای پخته رو اوردن دستاشونو شستن و باهم دیگه مشغول پوست کندن و رنده کردن شدن منم لم داده بودم روی مبل و با موبایل ور می رفتم و استراحت می کردم و از دیدن همکاری شیرین پدر و پسر کیف می کردم .. 

بابا پوست می گرفت و پارسا رنده می کرد .. اخرش هم که سیب زمینیش کوچیک می شد می خوردش می گفت اینجاش رنده نمی شه .. 

البته منم حالم تند تند رو به خوب شدن بود و شام هم خیلی بهم حال داد !!



موضوع :

سه شنبه 8 / 11 / 1392 توسط مامان و بابا



عکسای همین جوری (2)

اینم بقیه همون عکساس که قبلا نوشتم تو پست های قبلی :



ادامه مطلب...

موضوع :

پنجشنبه 3 / 11 / 1392 توسط مامان و بابا



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد