پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 24 روز سن داره

پارسا مرد کوچک

بدون عنوان

پسرم 15 ماهگیت مبارک بدو بدو باید دیگه راه بری دیگه یه کمی عجله کن .. اون 5 تا دندونی هم که دو هفته پیش یهویی باهم سرشونو از لثه هات دراوردن مبارک باشه .. فکر کنم اذیتت می کنن که این مدت یه کمی بداخلاق و کم حوصله هستی .. عیبی نداره باید مرد بشی دیگه عکس :ادامه مطلب این روزا یکی از تفریحات پارسا اینه که بره توی یخچال وایسه .. حالا مگه میاد بیرون ؟ به هزار کلک و گریه و جیغ باید بیاریمش بیرون تا در اون یخچال بیچاره رو ببندیم که گرمچال نشه وقتی مامان اراده کنه دو تا کلمه درس بخونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از معدود زمان هایی که داشت شیر می خورد خوابش برده : دلمون خوشه لپ تاب داریم می تونیم دور از چشم پارسا به کارام...
14 دی 1390

عکس !

آقای بازرس یه لنگه جوراب مشغول بازرسی خرید ها .. چی خریدیم چرا خریدیم و آیا به درد اوشون می خوره یا نه!    پارسا و کدوی باغ مامان بزرگش اینا گاهی همین طوری توی کالسکه می خوابه یه پسر ناراحت!!!! شام و ناهار که نمی رسیم درست کنیم هر روز پارسا می خوریم یه پسر که با توپش ست کرده:   ...
22 آذر 1390

اولین ایستادن

پارسا برای اولین بار شنبه ٢٨ آبان در یکسال و یک ماه و ١٧ روزگی با کمک گرفتن از پاهای من که دراز کشیده بودم تونست به تنهایی باسته و دستاشو ول کنه برای چند ثانیه .. خودش اینقدر ازین موفقیتش خوشحال بود بچه ام که چندین بار تکرار کرد و چون من و باباش هی براش آفرین و باریکلا می گفتیم هر بار که می ایستاد روی پاهای خودش کلی دست دستی هم می کرد واسه خودش عین این بند بازها که می رن بالان طناب برای نشون دادن مهارتشون اون بالا دست می زنن پسرک ماهم بعد از اینکه عین وزنه برداری ها با کلی احتیاط و در حالی که پاهاشو از هم باز کرده بود و  زانوهای کوچولوش می لرزیدن می تونست کامل بایسته شروع می کرد به خوشحالی و دست زدن برای خودش .. بعد دو سه ثانیه هم...
1 آذر 1390

خاطرات تصویری اولین سفر مشهد !

سالن انتظار فرودگاه شهر خودمون .. اینجا این پسرک اینقدر خوابش میاد که نگو یعنی همچین که از توی تاکسی نشستیم خوابید اما وقتی رسیدیم فرودگاه دوباره بچم بیدار شدو مبهوت این جای جدید بود خوشبختانه خیلی تاخیر نداشتیم .. اینم آقا پارسا و هواپیما .. توی هواپیما : در منزل در حالت لم داده مشغول تماشای تی وی : اولین چیزی که براش خریدیم این کالسکه بود چون حمل و نقل یه نی نی ده یازده کیلویی توی راه های طولانی صحن تا داخل حرم خیلی سخت بود همون روز اول بابا و مامان بزرگ رفتن بازار و خریدن که خیلی به کارمون اومد و پارسا هم خیلی دوستش داشت و اغلب همون تو می خوابید .. حتی باهاش داخل حرم هم تا جاهایی که اجازه می دادن رفتیم ...
16 آبان 1390

مژده مژده

آقا پارسای ما بالاخره در سیزده ماهگی از جاش تکون خورد و با یه تاخیر دو سه ماهه نسبت که همسن و سالاش شروع کرد به چهار دست و پا رفتن و ایستادن با کمک اینورو اونور این پسرک موش موشک ما که اصلا و ابدا سینه خیز نرفت و تا همین دو سه هفته پیش کل حرکتی که می کرد این بود که دور خودش در حالت نشسته عین عقربه ی ساعت بچرخه یا در حالت خوابیده قل قل بخوره و شیرجه بزنه روی بالش ها از دو سه هفته پیش شروع کرد به ژست چهار دست و پا گرفتن مام که دیگه ازش ناامید شده بودیم گفتیم اینم یکی از فیلمای جدیدشه و این بچه ی ما احتمالا دو سالگی یهو پامیشه راه می ره اما پسرک به تلاش هاش ادامه داد و مخصوصا وقتی مشهد بودیم با شدت و پشتکار ایستادن با تکیه با این و اون و ...
13 آبان 1390

مشتی پارسا !!

آقا پارسا برای اولین بار در یک سالگی ( دقیق ترش یکسال و دو هفته ) زائر امام رضا شد بزودی با عکسای کمی که گرفتیم و خاطرات مشهد میایم فقط فکر کنم خیلی بهش خوش گذشت مخصوصا که مامان بزرگ و مامانی هم اونجا بودن دوبار هم رفت حرم چون هوا خیلی خیلی سرد بود اما یه بار بغل مامان بزرگش رفت تا نزدیکای ضریح چون خیلی خلوت شده بود از همه جالب تر هم براش لوستر های بزرگ و نورانی حرم بود و به همه شون می گفت اوپ  
12 آبان 1390

سیب گمشده

پارسا یه جا جورابی داره که مامان بزرگش براش خریده ازینا که شکل یه عروسکه بجای شکمش سه تا جای جوراب داره آویزونش کردیم به دستگیره ی در اتاقش فعلا تا یه جای بهتر براش پیدا کنیم دیروز که توی روروئک بود یه قاچ سیب داده بودم دستش .. دیگه بعدا یادم رفت بگردم ببینم که اون تیکه سیبه چی شد چون مطمئنا همشو نخورده بود امروز باهم سوار سه چرخه رفتیم توی اتاقش که یه کمی مرتب کنم اتاقشو .. تا از کنار در رد شدیم سریع دستشو کرد توی جای وسط جا جورابیش و سیب دیروزی رو دراورد و با خوشحالی شروع کرد به خوردن .. شیطونک یادش بود که سیبشو کجا گذاشته !!!!!!!!!!!!!!!!!  
12 آبان 1390