بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
پارسا مرد کوچک

روزانه های پارسا کوچولو
درباره وبلاگ

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

آمار وبلاگ

 

 

RSS

POWERED BY
NiniWeblog.com



بلبل ما

توی دستشوییم میاد هی در می زنه

مامان :کیه کیه ؟

پارسا: من من

مامان:تو کی هستی؟

پارسا:آدوم آدوم ( منظورش آدمه !)

مامان:آقای آدم تا حالا کجا بودی؟

پارسا:فاه فاه (راه)

اینا عین قصه کتابی هست که براش می خونم آدم رفت در زد مامانش گفت کیه کیه گفت ................

            ************************

اومده ازم آب می خواد منم هر چی می گردم شیشه آبشو نمیابم ..وقتی یه چیزی م یخواد باید زود بهش برسه وگرنه گریه می کنه .. دیدم داره گریه اش شرو ع می شه شروع کردم همین طور که همه جا رو دنبال شیشه آب می گشتم هی صدا می زدم : آااااااااااااب .. آااااااااااااااب کجاییییییییییییییی؟

ازین کار خوشش اومد عین من تکرار می کردو می خندید و با دقت می گشت .. یه دفعه دیدم از توی اتاقش پیداش کرد اومد با خوشحالی می گه : اینا اینا اینا !! 

             ***********************

دارم لباسا رو تا می کنم و برای خودم شعر می خونم و پسرک هم یه کم اونور تر با یه چیزی بازی می کنه ..

من:جگر مامانش .. (با اهنگ بخونین)

یهو می دوئه جلوم و میگه : پاسا !

منم شعرمو ادامه دادم و اونم بعد از هر مصرعی با خوشحالی و ذوق می گفت پاسا !!

عسل مامانش .. پاسا    خوشگل و نازم .. پاسا               غنچه ی بازم ........ پاسا !

 



موضوع :

دوشنبه 22 / 12 / 1390 توسط مامان و بابا



هدیه ی بابا !

به زودی در این مکان یک عدد پارسا اضافه خواهد شد!!



موضوع :

پنجشنبه 11 / 12 / 1390 توسط مامان و بابا



عکس جدید از مرد کوچک !

عکس در ادامه مطلب می باشد



ادامه مطلب...

موضوع :

پنجشنبه 11 / 12 / 1390 توسط مامان و بابا



اگه گفتید داره اینجوری به چی نگاه می کنه؟؟؟!!

جواب : به من (مامان) که موهامو سشوار کشیدم و یه شال قرمز انداختم روی سرم !!!



موضوع :

پنجشنبه 11 / 12 / 1390 توسط مامان و بابا



دوست صمیمی !

خرسی به اسم هاپو!

اینو وقتی هنوز یکی دوماه مونده بود پارسا به دنیا بیاد و منو باباش رفته بودیم رشت براش خریدیم .. حالا پارسا هاپو صداش می کنه خیلی هم دوستش داره .. خیلی بامزه اس مگه نه؟؟!



موضوع :

پنجشنبه 11 / 12 / 1390 توسط مامان و بابا



17 ماهه ی مامان

پسرکم هفته دیگه 17 ماهه می شی و من حتی بهت 16 ماهگیتو تبریک نگفتم .. دیگه خیلی وقت نمی کنم بیام اینجا و خاطراتتو و روزایی شیرینی رو که باهم داریم توی وبلاگت بنویسم ..

الان دیگه یادم نیست که کی بود رفتیم و آرایشگاه و موهات مرتب و کوتاه شدن و البته اینقدر گریه کردی و مامان مامان گفتی که آدم خیال می کرد دردت میاد وقتی آقاهه موهاتو قیچی می کنه .. بنده خدا خیلی هم فرز و تند بود

دوشنبه سوم بهمن بود که طی یک اقدام غافلگیر کننده پاشدی و ایستادی و بعدشم راه رفتی .. بدو بدو ... از فرداش هم هر روز بهتر و بهتر بودی الانم که دیگه اصلا چهار دست و پا نمی ری یه دونده ی حرفه ای شدی واسه خودت

خیلی وقته که بلدی با چنگال سیب زمینی هاتو خودت بخوری .. با قاشق هم غذا می خوری اما گاهی کج و کوله می شه و غذاهاش می ریزه .. اما هنوز بلد نشدی با لیوان آب بخوری ها !!

یه عالمه کلمه بلدی بگی .. حرفامو گوش می کنی و مودبی .. امروز که دنبال جاروت می گشتی بهت گفتم برو توی اتاقت اونجا بگرد پیداش کن . یه بار گفتن کافیه زود همون کارو انجام می دی ..

از دد رفتن عاشق قسمت کلاهشی . بهش می گی توخه .. اول کلاه می ذارم سرت تا راضی بشی بقیه لباساتو بپوشیم و غر نزنی



موضوع :

پنجشنبه 11 / 12 / 1390 توسط مامان و بابا



کتاب

این روزا یکی از بهترین سرگرمی هاش کتابه .. عاشق اینه که براش کتاب بخونم .. کشوون کشون یه کابشو میاره هر جایی که من هستم بعد هم به یه کلمه هایی مثل اه اه .. یا در در بهم می فهمونه که براش بخونم .. خوندن باباش رو همیشه قبول نداره اما گاهی به اونم راضیه ..

زود چهارزانو می شینه و آماده ی گوش دادن می شه .. یه کتاب داره که توی هر صفحه اش عکس یه نی نی داره .. برای هر عکسی یه داستانی ساختم براش .. از خودش هم می پرسم .. اداشونو در میاره و یه کلمه هایی از داستان رو می گه .. عاشق یه صفحه اس که بچه هه اسباب بازیشو کرده تو دهنش .. که من نچ نچ کنم و به نی نیه بگم باید از دهنش در بیاره .. بعد ادای منو درمیاره ..

یه کتاب دیگه داره که شکلای ساده ای داره .. مثل راه .. ادمک .. خونه و درخت .. هی میاد میگه کتاب فاه رو بخون .. فاه فاه .. ادوم .. هخو(خونه )

بابابزرگش براش کلی کتابای خوب خریده و یه سی دی مجیک انگلیش .. سی دی هنوز توجهشو جلب نمی کنه اما کتابارو خیلی دوست داره ..



موضوع :

پنجشنبه 11 / 12 / 1390 توسط مامان و بابا



صفحه قبل 1 صفحه بعد