بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
پارسا مرد کوچک

روزانه های پارسا کوچولو
درباره وبلاگ

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

آمار وبلاگ

 

 

RSS

POWERED BY
NiniWeblog.com



اولین دندان

امروز اولین دندون پسرک سرشو از لثه ی کوچولوش آورد بیرون.. دندون چپ پایینی ! مبارکش باشه

در شیش ماه و 17 روزگی !

بابایی خیلی سعی کرد از دندونکش عکس بگیره اما زیاد موفق نشد



موضوع :

يکشنبه 28 / 1 / 1390 توسط مامان و بابا



شصت پا!!

مامان عکستو بگیر کار دارم .. باید پاهامو بخورم ..!!!

 

حسابی مشغولن اینقدر که حواسشون به دوربین هم نیست بر خلاف همیشه!



موضوع :

يکشنبه 28 / 1 / 1390 توسط مامان و بابا



عید دیدنی

امسال عید خونه ی چند تا از فامیلا رفتیم .. هر چند من از این کار اصلا خوشم نمیاد اما نمی شه به خاطر خودم پسرک و پدر رو هم محروم کنم .. البته معلوم شد که پسر هم خیلی خوشش نمیاد چون کلا هر جا رفتیم همش غر زد و گریه کرد و از دماغ ما درومد ...

عین شلمان یهویی زنگ خوابش صدا می کرد و دیگه به هیچ کلکی نمی شد نگهش داشت .. حتی چند جا تشک و بالشش رو هم بردیم و یه چرتی هم زد اما بازم بیدار که می شد گریه می کرد .. غریبی هم که دیگه نگو .. یه جوری جیغ می زد با دیدن غریبه ها که صورتش بنفش می شد و اشکاش سرازیر .. حتی با هر دوتا پدر بزرگ هاش هم همین طوری کرد .. آخه بچه که اونا رو نمی بینه زیاد

بابای من(یعنی مامان) یه کمی اول از دور باهاش بازی کرد تا آروم بشه و خوشش بیاد .. همین هم شد که زودی با پدربزرگ دوست شد و از بغلش پائین نمی یومد اما اون یکی پدر بزرگ اصرار داشت که با وجود گریه های شدید پارسا باید بغلش کنه تا اون عادت کنه .. که این روش جواب نداد و پسرک تا آخر هم با اون پدر بزرگ دوست نشد

دیشب هم رفتیم خونه همسایه دیوار به دیوار که به محض ورود پارسا رو بغل کردن و اونم به سه شماره زد زیر گریه ... باز تا میومد بغل ما و آروم می شد بازم بغلش می کرد ن و دوباره همون داستان.. مام که رومون نمی شد چیزی بگیم .. بالاخره هم اینقدر بیقراری کرد که پاشدیم اومدیم خونه ...

بزرگ تر ها باید به بچه فرصت بدن که جای جدید و آدمای جدید رو نگاه کنه .. آروم آروم از دور باهاش بازی کنن .. بعد اگر بچه برا ش عادی شد بغلش کنن .. دیشب بچه ام گیج شده بود .. دلش می خواست با وقت کافی به در و دیوارا نگاه کنه .. هی هاج و واج به این ورو اونور نگاه می کرد .. باید خودمونو بذاریم جای چشمای کوچولوی نی نی .. یهو دو سه تا ادم جدید از خیلی نزدیک باهاش حرف بزنن و بگن بیا بغلم .. خوب طبیعیه که بچه بترسه و گریه کنه .. طفلک راه دیگه ای هم نداره برای ابراز حسش.. اتفاقا  نی نی ما زود هم دوست می شه اما بالاخره یه وقتی میخواد .. حالا خونه این همسایه مون دوتا بچه یکی 9 ساله یکی دو ساله هم داشتن که وقتی دیدن مامان و باباشون مشتاق بغل کردن نی نی هستن اونام پریدن جلو که بده من بده من ..

حتی بچه ها بوی آدم های غریبه رو می فهمن .. از بعضی بوها خوششون نمیاد ..

نمی دونم چرا تقریبا بیشتر آدم ها هم دوست دارن اول نی نی رو بغل کنن.. بعدم می گن بچه شما چرا غریبی می کنه ؟! ..

این بود از درد و دل مامان .. امیدوارم حد اقل مفید واقع بشه و قبل از اینکه به بچه ها حمله ور بشیم خودمونو بذاریم جای دل کوچولوشون !



موضوع :

شنبه 20 / 1 / 1390 توسط مامان و بابا



اولین پیاده روی بهاری

امروز که جمعه هم هست و نوزدهم فروردین هوا خیییییییییییلیی عالی بود .. از اوایل صبح یه آفتاب ناز پهن شده بود روی زمین .. ازون هواهای بهاری که آدم کیف می کنه .. نه سرده .. نه گرمه ..

این شد که ما هم تصمیم گرفتیم با مرد کوچک شال و کلاه کنیم و پیاده راه بریم توی این هوا

اینم آقا پارسا در بغل باباش !

اینم یه پارسای دیگه بغل باباش ...(هر چی کردم که نوک دماغ بابا نیفته نشد.. !)

و بالاخره پارسا مرد کوچک در راه برگشت سرشو می ذاره روی شونه بابایی و می خوابه تا خونه ...

در ضمن این پیاده روی یه سری استیکر و چندتا چیز کوچولو هم براش خریدیم هر وقت استیکر هارو چسبوندم به کمدش عکسشم می ذارم

 



موضوع :

جمعه 19 / 1 / 1390 توسط مامان و بابا



هفته اول سال نو

حدود یک هفته دیگه پارسا مرد کوچک ما شیش ماهش هم تموم می شه ...

الان اون می تونه براحتی غلت بزنه و دستشو از زیر تنش در بیاره آخه قبلا ما باید دست کوچولوشو نجات می دادیم

اینقدر هم اینکارو دوست داره که تا می ذاریمش روی زمین به سه سوت دمر می شه ... مدت طولانی تری رو هم توی اون حالت می مونه و بازی میکنه ... گاهی هم می تون دوباره برگرده به پشت اما کمتر

می تونه با دست پاها شو بگیره و حتی جوراباشو در بیاره .. یا پا توپولی هاشو یه مدل بامززه ای تکون می ده و بهم می ماله که جوراباش در میاد ... هی ما می پوشیم هی وروجک درمیاره

با دوتا دستش شصت پاهاشو می گیره و می کشه به طرف دهنش اما هنوز نمی رسه ...

موقع عوض کردن هم هر چی شیطونی بلده رو می کنه ... اونقدر لگد می زنه و پاهاشو می بره بالا و می کوبه زمینو به اینور و اونور می چرخه که یه عوض کردن کلی طول می کشه ...

اسباب بازی که می دیم دستش یه چند دقیقه ای تلاش می کنه گازش بزنه با لثه های بی دندونش بعدش شروع می کنه به لج کردن و گریه کردن نمی دونم لثه هاش درد میاد یا ازینکه نمی تونه بخورتش عصبانی می شه

اگر هم از دستش بیافته می زنه زیر گریه ... اینه که ترجیح می دیم هیچی ندیم دستش فعلا ..

موقعی که می ذاریمش روی پا تا بخوابه چشماشو می بنده .. اخم می کنه و خیلی جدی شروع به آواز خوندن می کنه ...همون وسظام خوابش می بره ..

از وقتی یاد گرفته بغلته توی خواب عین آدم بزرگا هی اینوری می چرخه اونوری می چرخه ... دستاشم گاهی می ذاره زیر لپاش .. خیلی خوردنی می شه ..

کلا الان بعد 6 ماه یه بی بی تیپک شده ... ازونایی که آدم دلش می خواد قورتشون بده ...

 



موضوع :

جمعه 5 / 1 / 1390 توسط مامان و بابا



اولین عید با پارسا مرد کوچک

سلام امسال اولین باره که پسرک ما عید رو تجربه می کنه .. سعی می کنیم عکس های پارسا در عید رو به زودی بذارم ... اامیدوارم پسرکم و همه نی نی ها  سالم و شاد باشن و ده ها عید دیگه رو با شادی و سلامتی پشت سر بذارن

البته چون آقا بیشتر موقع ها خواب هستن هنوز یه عکسه درست و حسابی نگرفتیم که بشه گذاشت اینجا امیدوارم تا ماهی ها زنده ان و سبزه مون نپژمرده یه وقتی برای عکس به ما بده ...

عیدما امسال همش ابری و بارونیه .. خدا کنه زودتر آفتاب بیاد .. دلمون گرفت توی خونه ...

راستی الان با دستاش پاهاشو می گیره و می بره سمت دهنش اما هنوز نمی رسه به دهنش .. عاشق اون وقتی ام که نی نی ها پاهاشونو می خورن و شصت پا شونو مچ مچ می مکن ...



موضوع :

چهارشنبه 3 / 1 / 1390 توسط مامان و بابا



صفحه قبل 1 صفحه بعد